شنبه 29 تیر1387
مراد بیگ
تو عالم بچگی مرگ برامون چیز غریبی بود.ولی هرچی می ریم جلوتر مرگ آدمایی که می شناسیمشون برامون عادی تر و تکراری تر می شه.
شکیبایی رو از سریال روزی روزگاری یادمه.در نقش مراد بیگ دزد با معرفت.سریالی که دیگه هیچ وقت تکرار نشد.یادمه تا مدتها تو هر فیلم دیگه ای که دیده می شد آدمای مسن تر بهش می گفتن مراد بیگ.
صدای گرم و خش دارش که مرغ سحر رو می خوند هنوز تو گوشمه.سریال خانه سبز یادتونه؟ چند باری هم ترانه تیتراژ پایانی رو خودش خوند:
سبز سبزم ریشه دارم
من درختی استوارم
سبز سبزم ریشه دارم
در زمستان هم بهارم...
یواش یواش مرگ داره برامون عادی و عادی تر می شه.فکر کنم روزی برسه که به ندرت از زنده ها کسی رو بشناسیم.افتادیم تو سرازیری عمر انگار...
سه شنبه 25 تیر1387
پیکان عشقباز
اون پدال سمت چپیه رو خیلی کم استفاده می کنم.مثل بازیهای آتاری فقط گاز و ترمز!بس که ترمزهای شدید می گیرم و یه دفعه گاز می دم ماشینه مثل کشتی حرکت می کنه!
البته به سیاق همه راننده های ناشی قوانین رو موبه مو اجرا می کنم.منتها بماند که دیروز سه راه شریعتی رو عبور ممنوع رفتم تو خیابون معلم.وسط اون شلوغی وحشتناک و تنگی جا و سربالایی خفن حالا عقب جلو کردن ما دیدن داشت.بعد از ۴-۵ بار خاموش کردن در نهایت با ۵-۶ فرمون از اون جهنم دراومدیم.سر چهار راهها و میدونای شلوغ اولش مدام ماشینای شت سرم بوق می زنن و فحش می دن.ولی یه کم که می ریم جلو نیگاه که می کنم همه جای خیابون شلوغه غیر از اطراف من.کسی جرات نداره از نزدیکیای من رد بشه!
دیروز با جمع کثیری از رفقای دبیرستانی رفتیم پارک شاهد و از اونجا سرخر رو کج کردیم و قیژ دادیم به سمت طاق بستان و به صورت نمادین یه سیخ کوبیده زدیم به بدن دنگا دنگا (یعنی به صورت دنگی)
داوود الماسی-فرهاد آزادخانی-صالح سهرابی-حمید محمدی-حامد جمشید پور و بنده حقیر چپیده بودیم تو ماشین و لذت وافر بردیم.
خدا احسان رو خیر بده که چند شب باهام اومد و کلی رانندگی بهم یاد داد.وگرنه خدا می دونست چند نفر از ۶ نفر فوق الذکر زنده می موندن.امروز روز هم یه استخر مفتی افتادیم به صرف مقادیر هنگفتی چیپس و رانی و دلستر!
خدا این روزای یللی تللی رو از ما نگیره! واقعا که لذت بخشه!
بذارین رانندگیم خوب بشه،همه خواننده های وبلاگ رو می برم شمال و برمی گردونم.قول می دم
چهارشنبه 19 تیر1387
ماکارونی با اعمال شاقه!
در تابستان سال ۸۴ من و امین حسینی و امین زنگنه هم اتاق بودیم و هر سه به شدت درگیر پروژه پایانی..
ادامه مطلب و عکسهای مربوطه رو در ادامه مطلب بخونید!
هشدار!
ادامه مطلب حاوی مطالب و عکسهای به شدت منزجر کننده است! لذا کلیه افراد زیر ۱۶ سال، افراد دارای بیماریهای قلبی و گوارشی، افراد باردار (اعم از خانمها و آقایان!) و کلیه کسانی که به نحوی بنده با آنها رودرواسی دارم جدا از خواند ادامه مطلب بپرهیزند.وگرنه فوق العاده چشم هیزند!
ادامه مطلب
شنبه 15 تیر1387
به صرف شام
امروز قرار بر اینه که جناب خرچنگ زاده یا همون هاتف خودمون رو پس از قریب یک سال ملاقات کنیم به صرف شام.از الان چیزی نمی خوریم تا اشتهامون زیاد باشه.این بچه یه سال نروژ بوده.واسه همینه که چشماش به خورشید حساسیت داره و نمی تونه تو روز قرار بذاره.
این عکس رو هی نگاه می کنم و هی دلم قیلی ویلی می ره.انصافا اشتهای شما تحریک نشد؟!!
از الان معلومه که سایتای طرفدارای دولت چه حرکاتی با این عکس انجام بدن و چه توهینهایی که نثار هاشمی و محسن رضایی بکنن.از لحاظ ما که نوش جونشون!منظورم غذاست،نه اون فحشا و توهینا!!!
غذا رو نفهمیدم چیه.یه چیزی بین کله پاچه و چلو گوشته

توضیح:این عکس مربوط به سفر اخیر رئیس مجمع تشخیص مصلحت به عربستانه و ضیافت شامی که به افتخار ایشون تشکیل شده.
بقیه عکسا رو اینجا ببینید.
جمعه 14 تیر1387
خزعبلات
کیست در شهر نگاری که دل ما ببرد؟
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد؟؟؟
شانس ما نیست یه گاری که دل ما ببرد!
کیست در شهر که گاهی ز دل ما برود؟
"کیست" باید که همینک ز دل ما برود! (منظور کیست هیداتیک است!)
کیست "در شهر نگار" ی که دل ما ببرد؟( "در شهر نگار":کسی که در روزنامه های شهری مطلب می نگارد.)
بیست درصد به نگاری که دل ما ببرد! (دلالی محبت!)
...
به خدا خل شدم رفت پی کارش.یه دوش آب سرد بهم بدین بخورم.
قاعدتا باید دیشب مشغول مطالعه دون کیشوت می بودیم.ولی یائستا درحال تمرین رقص آبگوشتی مشاهده شدیم!
اگه این دوره رو با موفقیت پشت سر بذارم هرآینه مرد بزرگی خواهم شد.
پنجشنبه 13 تیر1387
متولد نجف
الان یه دفعه به ذهنم اومد که خدایا!کاش روسای هر سه تا قوه متولد نجف بودن!
مطمئنم اگه اینجوری بود وضع کشور از اینکه هست خیلی بهتر شده بود.![]()

